تبليغاتX
بوسه

بوسه

خیلی تنهام

خیلی خیلی

خیلی خیلی خیلی

خیلی بیشتر از خیلی

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 19:45 توسط پریناز


یک روز از خواب پا می شی,می بینی رفتی به باد
هیچ کس دور و برت نیست,همه رو بردی ز یاد

چند تا موی دیگه ت سفید شد,ای مرد بی اساس
جشن تولد تو باز مجلس عذاس
بریدی از اساس

غوز پشتت بیشتر شد,شونه هات افتاده تر
پیرامونتو ببین با دقت,می سوزن خشک و تر
می سوزن خشک و تر
می سوزن خشک و تر

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونه ت شده سیگار و چایی

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟
کی با ما راه میایی؟جون مادرت!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 20:21 توسط پریناز |


 

آرامش

ندارم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 21:17 توسط پریناز |


 

خب باید بگم که 2 ترم متوالی ----- شدم و از این بابت بی نهایت خشمگینم.

به دلیل اینکه مستحقش نبودم و هنوزم میگم نیستم.

روحیه ی حریص من برای آموختن من رو مجبور به پرداخت بهای فوق العاده سنگینی کرده شاید پیش خودتون فکر کنید که به اون اندازه که میبایست زحمت نکشیدم اما باید بگم که ابدا این طور نیست . ساعات مطالعه ی نسبتا خوبی داشتم از اکثر روش های مطالعه آگاهم . بنده ی حقیر 3 سال تمام قلم چی میرفتم و شدیدا از مطالعه لذت میبرم.شاید باور نکنید که وقت خوندن هست که روح نافرمان و سرکش من آروم میگیره!

گاهی برای خودم هم غیر قابل تحمل میشم و افسار روح سرکشم از دستم بیرون میره . خسته شدم دیگه .

خلاصه همه ی اینها رو گفتم تا برسم به قسمت اصلی که همون ماجراهای امروزه

30 اردیبهشت یه لباس داده بودم به خیاط قرار شد که 13 تیر برام آمادش کنه خلاصه اینقدر طولش داد تا دیروز که زنگ زدم و گفتم که نمی خوام که بدوزیش کسی رو میفرستم تا بیاد ببرتش خلاصه  مینا (نزدیک ترین دوستم) رو فرستادم که بیاردش . ظاهرا بر این گذشته که قرار شد که کار نیمه تمومش رو تموم کنه.

1 ماه تمام می گذشت از موعد مقرر و حالا هم که آورده بودش واقعا خراب شد.

آوردمش خونه پوشیدمش

 

پوشیدن همانا و برآشفتن همانا !

داشتم ناهار میخوردم که خواهرم بیچاره گفت که مسخره ات کرده اینو گفت منم که انبار باروت بودم بشقاب غذام رو برداشتم و کوبیدم  کف آشپز خونه و لقمه ی توی دهنم رو تف کردم باور نمیکنید که اینقدر داد کشیدم که گلوم زخم شده  2 تا استامینافون خوردم و از 3 تا 7:15 خوابیدم.

بیدار که شدم معد ه ام درد میکرد !

الانم سرم داره میترکه .

 

 

 

 

 

پی نوشت:از صمیم قلبم امیدوارم یه خدا حتی خونخوار وجودداشته باشه توی دنیاتون!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 23:21 توسط پریناز |


زندگی مسخرست

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 21:19 توسط پریناز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

امروز ، چرکنویس ِ پاک ِ یکی از نامه های قدیمی را
پیدا کردم!
کاغذش هنوز،
از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ
سنگین بود!
از باران ِ آن همه دریا!
از اشتیاق ِ آن همه اشک
چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!
چقدر لبهای تو
در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند!
چقدر جوانه رؤیا
در باغچه ی بیداریمان سبز می شد!
هنوز هم سرحال که باشم،
کسی را پیدا می کنم
و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم!
نمی دانی مرور دیدادهای پشتِ سر چه کیفی دارد!
به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤیا...
همیشه قدمهای تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم،
بنعد بر می گشتم
و به یاد ترانه ی تازه این می افتادم!
حالا، بعضی از آن ترانه ها،
دیگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تواند!
می بینی؟ عزیز!
برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی,
دوباره از شکستن ِ شیشه ی پر اشک ِ بغش ِ من تر شد!
می بینی!


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

یادگار خون سرو
دل كاكتوس
موج ديوانه
سکوت پر فریاد
حسين ابليس
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin