|
خیلی تنهام خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر از خیلی
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 19:45 توسط پریناز
یک روز از خواب پا می شی,می بینی رفتی به باد + نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 20:21 توسط پریناز |
آرامش ندارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 21:17 توسط پریناز |
خب باید بگم که 2 ترم متوالی ----- شدم و از این بابت بی نهایت خشمگینم. به دلیل اینکه مستحقش نبودم و هنوزم میگم نیستم. روحیه ی حریص من برای آموختن من رو مجبور به پرداخت بهای فوق العاده سنگینی کرده شاید پیش خودتون فکر کنید که به اون اندازه که میبایست زحمت نکشیدم اما باید بگم که ابدا این طور نیست . ساعات مطالعه ی نسبتا خوبی داشتم از اکثر روش های مطالعه آگاهم . بنده ی حقیر 3 سال تمام قلم چی میرفتم و شدیدا از مطالعه لذت میبرم.شاید باور نکنید که وقت خوندن هست که روح نافرمان و سرکش من آروم میگیره! گاهی برای خودم هم غیر قابل تحمل میشم و افسار روح سرکشم از دستم بیرون میره . خسته شدم دیگه . خلاصه همه ی اینها رو گفتم تا برسم به قسمت اصلی که همون ماجراهای امروزه 30 اردیبهشت یه لباس داده بودم به خیاط قرار شد که 13 تیر برام آمادش کنه خلاصه اینقدر طولش داد تا دیروز که زنگ زدم و گفتم که نمی خوام که بدوزیش کسی رو میفرستم تا بیاد ببرتش خلاصه مینا (نزدیک ترین دوستم) رو فرستادم که بیاردش . ظاهرا بر این گذشته که قرار شد که کار نیمه تمومش رو تموم کنه. 1 ماه تمام می گذشت از موعد مقرر و حالا هم که آورده بودش واقعا خراب شد. آوردمش خونه پوشیدمش
پوشیدن همانا و برآشفتن همانا ! داشتم ناهار میخوردم که خواهرم بیچاره گفت که مسخره ات کرده اینو گفت منم که انبار باروت بودم بشقاب غذام رو برداشتم و کوبیدم کف آشپز خونه و لقمه ی توی دهنم رو تف کردم باور نمیکنید که اینقدر داد کشیدم که گلوم زخم شده 2 تا استامینافون خوردم و از 3 تا 7:15 خوابیدم. بیدار که شدم معد ه ام درد میکرد ! الانم سرم داره میترکه .
پی نوشت:از صمیم قلبم امیدوارم یه خدا حتی خونخوار وجودداشته باشه توی دنیاتون!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 23:21 توسط پریناز |
زندگی مسخرست
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 21:19 توسط پریناز |
|
| ||||||